تبليغاتX
تَنهـــــــ آ یی

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ابزار هدایت به بالای صفحه

تنهــآ که باشــےِ نگاهــَت دَقیــق تر مےِ شــَود و معنـآ دار؛ چیــزهایےِ مے بینے که دیگراט نمے بینند

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

صادق هدایت ...

فاحشه را خدا فاحشه نکرد ؛

آنان که در شهر نان قسمت می کنند ،

او را لنگ نان گذاشته اند

تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند

، او را به تکه نانی بخرند

 

 " صادق هدایت "


 




شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

به بهشت نمی روم ، اگر مادرم آنجا نباشد !!


مادرم ، کاش تاب و توان پرواز داشتم ، به دورت میگشتم تا مبادا  احساس کنی از تو دورم

خوب میدانم که  نمیدانی  دوستاشتنم حد ندارد مشتق هم نیس اما قبول حد دارش کن ولی بدان که به بی نهایت میل دارد و میل دارم که ببویم تورا ببوسم دستانت را

یاد پارسال بخیر یه روز مونده بود به روز مادر :

رفیق بی کلک مادر ، دوست بهتر از جفت مادر  اول و آخر مادر

سلامتی تک تک اوناییی که بهشت زیر پاشونه ، اما بی ادعا ترینند...

یک  عمر هم به سلامتیت باشه بازم کم کاری بوده

دوستت دارم


حرف همه ی ما به زبان حسین پناهی:

" به بهشت نمی روم /اگر مادرم آنجا نباشد "




کاش می شد من ازین دایهره پرواز کنم

مثل آن شبنم یخ بسته گل های سپید در تو تبخیر شوم


(شاعر رو نمیدونم)





سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

به سوی روشنایی !!

دارم میرم امام رضا

چند مین دیگه راه میوفتم

دلم لک زده براش

حلالم کنید

دعاتون میکنم







پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

در جواب استاد سپهری !!

«خانه دوست كجاست؟»

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنويكودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه ي دوست كجاست

خوش به حالت استاد ،که نبودی و ببینی

خانه ی دوست ک هیچ

واژه ی دوست چطور ، محو این حافظه ی تنگ و تاریک اساتید  شده است

رهگذر ها  همه بی رحمانه

چشم ها را رو به خط وسط جاده ها دوخته اند

آسمان آبی نیست

من به تو میگویم

که در این آبادی،  کوچه باغی بجز باغچه کوچک همسایه نمی یابی

و دراین باغچه ی همسایه ، تا ابد کاج  بلندی  نخواهد رویید


من نمیدانم چرا  قلب این مردم شهر

  همچو این باغچه  ی کوچک آبادی ما

رویشش، رو به هیچستان است

 

 آری باغبان پیر آبادی ما ،مثل آن خواب خدا پیر و فرسوده شده

و کسی  دیگر، سرنوشتش را دست فرداها نخواهد داد

حال باز میخواهی بدانی خانه ی دوست کجاست ؟

من به تومی گویم

خوش به حالت استاد

خوش به حالت





جمعه یکم اردیبهشت 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

چقدر گل سر قرمز بهت میاد




بدون شرح
و شاید....، بدون حرف
آری این است  عکس العملمان
و شاید تنها عکس العمل
سکوت بلند ترین فریاد است
شاید  چشم هایت همچو چشم هایم خیس شد
اما هدف این بود بدانی خوشبختی یعنی چه
هدف این بود قدر زندگیت را بدانی
زیبایی ها را دریاب
کافیست چشم هایت را کمی باز کنی
حتی دقت هم نیازی نیست
ولی اکنون کمی سکوت کن و بنگر
کمی سکوت



شنبه بیست و ششم فروردین 1391
نویسنده : گرگ پیـــــــــر

باز باران....





شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


(استاد حمید مصدق)